۱۴.
اون روزا من یه دختر بیست ساله بودم و تو یه پسر بیست و پنج ساله. الان که چهار سال از اون روزا میگذره من شدم یه دختر بیست و چهار ساله ولی تو هنوز بیست و پنج سالته...
امروز چهارمین سالگرد ِ کنار ِ من و ما نبودنته...
۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ۵:۱۳ بֽظֽ
اون روزا من یه دختر بیست ساله بودم و تو یه پسر بیست و پنج ساله. الان که چهار سال از اون روزا میگذره من شدم یه دختر بیست و چهار ساله ولی تو هنوز بیست و پنج سالته...
امروز چهارمین سالگرد ِ کنار ِ من و ما نبودنته...
۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ۵:۱۳ بֽظֽ
آدم: دوسم داری؟
حوا: مگه چاره دیگه ای هم دارم؟؟
و این چنین بود که عشق آغاز شد!
ولنتاین و قرتی بازیهای واصله مبارک.
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ۵:۴۸ بֽظֽ
هوا سرد بود، کوچه تاریک بود، باد می وزید، نفسهاشان پر از بخارهای سفیدِ سردیِ هوا شده بود، دخترک حرف می زد و می خندید، پسرک با لبخندی صورتش را تماشا می کرد. دخترک محوِ چشمانِ پسرک شد، پسرک دستِ چپِ دخترک را دزدید، انگشتِ دومش را دندانی کشید و گفت: "من اینو مالِ خودم می کنم".
۲۲ بهمن ۱۳۸۸ ۱:۳۸ قֽظֽ
هیچ کوهی نبود که فرهاد تیشه اش را بردارد و به جان ِ کوه بیستون بیفتد. فرهاد کوه درون خود را تیشه زد، کوه غرورش را...
۱۵ بهمن ۱۳۸۸ ۰:۳۴ بֽظֽ
قهوه ای راست و ریس کنید، لباس گرمی بپوشید، بنشینید روی یک صندلی فلزی توی بالکن و ادای آنهایی را در بیاورید که فصل زمستانشان است...
۹ بهمن ۱۳۸۸ ۵:۵۸ بֽظֽ
خواب ترسناکی دیدم...
یادم می آید چند سال پیش صورتش کابوس هر شبم شده بود، هر شب با ترس از خواب بیدار میشدم و ساعتها بی اینکه خوابم ببرد روی تختم می نشستم و سایه های سیاه پنجره را تماشا می کردم.
آمده بود خانه مان و دست و صورتش را می شست. گربه ام را نوازش میکردم که دیدمش، به اش گفتم برو از اینجا ولی او آن خنده ترسناک همیشگی را تحویلم داد. استرس درونم را می جوید، می خواست با بودنش دنیای ساکتم را پر از آشوب کند که خواهر بیدارم کرد...
تا به امروز هیچ موقع از بیدار شدنم این همه خوشحال نشده بودم×
۷ بهمن ۱۳۸۸ ۴:۳۷ بֽظֽ