۲۷.
پسرا هیزن، دخترا هِر.
۲۹ فروردین ۱۳۸۹ ۱۱:۰۰ قֽظֽ
غروب بود، شجریان مرغ سحر ناله می کرد، بند می انداختم روی صورتش، او از خاطرات عاشقانه جوانیش با غرور سخن می گفت و من در این فکر غوطهور بودم که به وقتِ پیری چه بگویم از خاطرات عاشقانه جوانیم برای عزیزکانم...
لبخندی زدم و گفتم: "تعجب کن بین ابروهاتو بردارم..."
۱۲ فروردین ۱۳۸۹ ۳:۵۱ بֽظֽ
بچه که بودیم، بچه بودیم!
بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم!
۵ فروردین ۱۳۸۹ ۰:۴۶ قֽظֽ
اشکاشو از خودشم پنهان می کنه چون هنوز اشک رو به عنوان بخشی از خودش باور نکرده.
۲ فروردین ۱۳۸۹ ۷:۵۷ بֽظֽ