۳۵.
وقتی لبات پوس پوسی میشه بدون یه جاروبرقی ِ عاطفی کمه تو زندگیت.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۷:۵۴ بֽظֽ
من اگه خدا بودم هر کسی که من رو صدا میزد و میگفت "ای خدا" میگفتم "جانم عزیز دلم؟"! نه اینکه محل سگ هم بهش نذارم، بنده آفریدم باید سرویس بدم دیگه، گوسفند که ول نکردم تو بیابون!
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۳۷ قֽظֽ
تو زندگی هر کس ممکنه "پوریا"هایی بیان و برن، مهم اینه که بعد از طرد کردنشون چه حسی تو اعماق قلبت حس کنی! یکی که برای به دست آوردنت هر توهین و تحقیری رو می پذیره و تو رو به خاطر بودنت میخواد و یکی که تو رو قایمکی میخواد که بقیهی معشوقههاشو نگه داره...
Coldplay_Scientist
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۱:۵۹ بֽظֽ
بچه بودیم یه تخممرغ برمیداشتیم، توشو خالی میکردیم، میشُستیم میذاشتیم توش خشک بشه، بعد کاغذ رنگی ریز ریز میکردیم میریختیم تو پوست تخممرغه، روز معلم که میشد میکوبیدیمش تو سقف کاغذرنگیا میریخت تو سر معلم، ما هم جیــغ و هل هله راه مینداختیم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۶:۳۰ قֽظֽ