۵۱.
دیگه نوبت توئه که دلت برای من تنگ شه...
♥
۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ۲:۵۴ قֽظֽ
ترسو شدیم و محتاط! تو خیابون اخم می کنیم و راه میریم، به جای لذت بردن از روابطمون مدام نگرانیم که یه وقت کسی ازمون سوء استفاده نکنه، غرورمونو نشکنه. حق هم داریم خب، آخه مگه جز غرور و شخصیت چیز دیگهای هم برامون مونده؟ هر کسی خودشو سفت چسبیده که نابودش نکنن...اصلن به خاطر همینه که شاد نیستیم، همینه که نمی خندیم، از بس که میترسیم از مورد سوء استفاده قرار گرفتن، خرد شدن، شکستن، از بس که همه شدیم روباه مکار...
♥
۱۰ شهریور ۱۳۸۹ ۶:۳۵ قֽظֽ